بسم‌ تعالی
زندگی آغاز مأموریتی ناپیدا بود…
آن روز، مشغول رسیدگی به مأموریتی بودیم که احتمالاً چندان حاد به نظر نمی‌رسید. هنوز تصور نمی‌کردم با حادثه‌ای جدی روبه‌رو شویم. تا آمبولانس به محل حادثه برسد، فاصله‌ای از سطح شهر داشتیم و گاهی در چنین شرایطی، جان‌ها به پایان می‌رسند… انگار خدا خواست که حس زندگی همه‌چیز را دگرگون کند.
روز جمعه، ۲۹ تیرماه، یک روز تابستانی پرکار و خسته‌کننده بود. نزدیک غروب عصر، من و همکارم پس از یک شیفت ۲۴ ساعته در حال بازگشت بودیم. سکوت سنگینی فضای آمبولانس را پر کرده بود که ناگهان با اعلام فرمان، سکوت شکست:
«کد ۹۹ – وضعیت بحرانی؛ واژگونی خودرو، سقوط به دره، محور یاسوج – کاکان، کد ۱۰–۳۳»
با همکارم هماهنگ شدم، تجهیزات حفاظت فردی را پوشیدیم و با تپش قلبی تند به سمت محل حادثه شتاب گرفتیم. مسیر طولانی نبود، اما همان چند دقیقه، به اندازه یک عمر گذشت.
غروب جمعه بود و جاده مملو از خودرو. جمعیتی که از آبشار مارگون بازمی‌گشتند، کنار دره تجمع کرده بودند. خودرو به عمق دره سقوط کرده و کاملاً متلاشی شده بود. صدای ناله، فریاد و التماس در هوا پیچیده بود.
نمی‌دانم چگونه از میان سنگ‌ها و خارها خودم را به پایین رساندم. به همکارم گفتم تجهیزات را بیاورد. به دختری رسیدم که با دستانی غرق در خون، جوانی را گرفته بود. نگاهش ملتمسانه بود و فقط یک جمله می‌گفت:
«خواهش می‌کنم مادرم رو نجات بدین…»
اثر انگشت‌های خون‌آلودش روی روپوش سفیدم ماند. جای انگشتان و کف دستانش تا مدت‌ها در ذهنم نقش بست؛ فریادی خاموش از عمق دل دختری که تمام امیدش به ما بود.
ناله‌ای خفیف شنیدم. حرکت بسیار کم بود. سریع به سمت مادر رفتم. نوجوانی حدود شانزده–هفده ساله با سر شکافته و فرو رفته، راه هوایی‌اش مسدود شده بود. بلافاصله اقدامات لازم را آغاز کردم. همکارم او را به آمبولانس منتقل کرد و با کمک یکدیگر راه هوایی را باز کردیم.
دختر به سختی توانست مادرش را رها کند. او را آرام کردم و از صحنه حادثه جدا کردیم. خواهرش نیز به سمت آمبولانس منتقل شد. از مرکز شهر هماهنگی شده بود تا سریعاً به بیمارستان اعزام شوند.
در مسیر، زمان معنایی نداشت. سرم‌ها وصل شد. راه هوا پایدار شد. نامش را صدا زدم:
«حسین… حسین…»
خواهرش در کنار او اشک می‌ریخت. ناگهان ضربان قلبش ایستاد. دستانم ناخودآگاه روی سینه‌اش نشست. با تمام وجود شروع به احیای قلبی کردم. بارها و بارها… عرق، خستگی، اضطراب… اما تسلیم نشدم.
لحظه‌ای بعد، مانیتور نشان داد قلب دوباره شروع به تپیدن کرده است. نفسی از سر شکر کشیدم، اما هنوز نگران بودم. در دل دعا می‌کردم:
«خدایا… چراغ این نوجوان خاموش نشود… امام زمان (عج) شفاعت کن…»
مسیر کاملاً مسدود بود. راننده با رعایت احتیاط از حاشیه خاکی خارج شد تا از ترافیک عبور کنیم. جلوی درب اورژانس ایستادیم. هنگام تحویل بیمار، با التماس به یکی از پزشکان گفتم:
«خواهش می‌کنم… نذارین تموم بشه…»
در آن لحظه فهمیدم مأموریت پرستار، با تحویل بیمار تمام نمی‌شود؛ تازه آغاز می‌شود.
روزها گذشت. حسین در کما بود. هر بار سراغ حالش را می‌گرفتم. چهره‌اش از ذهنم بیرون نمی‌رفت. دعا می‌کردم… بارها و بارها.
پنج سال گذشت.
روزی در بلوار مطهری یاسوج، همراه یکی از دوستانم برای خرید رنگ توقف کردیم. پسر جوانی با شکافی بزرگ پشت سرش در مغازه ایستاده بود. از او پرسیدم:
«اسمت چیه؟»
با لبخند آرامی گفت: «حسین.»
دلم لرزید… همان نوجوانی که روزی بین مرگ و زندگی بود، حالا جوانی سرپا و زنده مقابل من ایستاده بود. با نجابت لبخند زد و آرام گفت:
«ممنونم…»
تمام اضطراب‌ها، خستگی‌ها و دلهره‌های آن شب، در همان لبخند محو شد.
آن‌جا بود که فهمیدم پرستاری فقط درمان زخم نیست؛ جنگ برای بازگرداندن نفس، برای زندگی، برای لبخند است.
و من دوباره به رسالت خود ایمان آوردم؛
رسالت پرستار، عشق است.
 
 
 
 
محمدامین نیکوئی‌نژاد